تبليغاتX
فاصله قلب ها
فاصله قلب ها

این روزها از درد به خودم می پیچم


ن.ب.و.د

و وقتی که انگشت های اتهام به سوی من دراز بود و دیوار های خانه امان تنگ می شدند و دست هیچ همدمی حس نمی کرد شبانه زخم هایم را و نفس هیچ بادی نمی برد خاکسترهایم را و پای هیچ کلاغی به سیاهی من قد نمی داد و صدای هیچ بارانی برایم ترانه نمی خواند...تنهایی با من بود... از شب تا خود صبح..از صبح تا خود شب...تنهایی با من بود

سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389  توسط نیلوفر  |

 

دردواره

از کنسرت شبانه اشک هایم

رد می شوی

با پوزخندی بی معنی

نگاه مرده ات دوست داشتنم را تحقیر می کند

درد از تن و صورتم بالا می رود

شش هایم پر از درد می شوند

با سکوت بی معنی

درد هایم را شانه می کنم

و زمان نفرین شده

اشک هایم مریی تر از همیشه

گونه هایم را مهمان یک وداع می کنند

یکشنبه دوم اسفند 1388  توسط نیلوفر  |

 

وای باران

وای ، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

 

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

 

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می ميرد

رفته ای اينک ، اما آيا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گيرد !

 

من چه می دانستم

دل هر کس دل نيست

قلبها زآهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند .

شنبه دوازدهم دی 1388  توسط نیلوفر  |

 

درد ...نام دیگر من

این روز ها قلم از دستم افتاده است

و جز پوچی بی سر و ته ثانیه ها دیگری را هم نمی شناسم

دردی را تسکین نمی دهم

نمی خواهم...نمی دانم

من به شماردن خط چین های جاده افتاده ام  جایی که نفسم به شماره می افتد هنوز و شش هایم از تو پر و خالی می شو د هنوز....بعد از ان همه تنهایی....هنوز دلم هوای با تو بودن ...با یادت سرودن و از تو مردن می کند ....

هق هق های شبانه........اه...ما شکسته گانیم و جز انتظار وقوع محال ترین اتفاق ممکن دردی را تسکین نمی دهیم این روزها

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میان

از چه حرف بزنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

چهارشنبه چهارم آذر 1388  توسط نیلوفر  |

 

شکسته

برگ اتش گرفته در پیراهن غربت نسیم می پیچد که به پروازکها بفهماند اب از سر خلق روزگاریست گذشته..........اه می پیچد درد کهنه در استخوانم با شکاف ثانیه ها.......اه می شکافد بدنم بدنم با تیشه ی تلخ پشت پا زدنت ....می خراشد ذهنم با قضاوت در بند............ما سالیانیست که از انتظار خفه شده ایم که امروز به اجبار خواهیم ماند....ما استخوان شکسته ایم که این روزها از درد می پیچد

و وقتی از ان جاده ی طولانی تا تو نا امیدانه باز میگشتم با چشم های بسته مس دیدم که جانم را جا گذاشته ام

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  توسط نیلوفر  |

 

باورم نیست

باورم نیست که ان قصه ی جانسوز پریشانی دل

جمله محکوم هوس بودو عبث سهم من است

باورم نیست که ان چشم سیاه سرخوش

از دیدن این دیده ی خونین من است

باورم نیست

کم کم دود می شویم...به فاصله ی گر گرفتن تار مویی از برای سوختن ها...کم کم تمام می شویم به فاصله ی پشت پا زدن هایت به من و همه ی من ....کم کم ذوب می شویم من و ته مانده ی این عذاب لعنتی... زبانی نمانده است...صدایی بالا نمی اید..چشم هایم کار نمی کنند و دیگر چیزی نمانده است جز خاکستری که با تند باد بی مهری هایت روانه خواهد شد .همه ی این امیال در یک چشم  به هم زدن در فاصله ی شانه بالا انداختنی تمام خواهند شد ...تمام و تو هرگز نخواهی امد........

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  توسط نیلوفر  |

 

دیگر نمی شنوی

دستی نیست که نجاتم دهد از این کابوس ها

پایی نیست که طی کند شبانه دلتنگیم را

دیگر نمی شنوی نوای غریب هق هق هایم را

دیگر نمی بینی ویرانیم را

و چه زشت خاک می خورم در پشت این دیوار

دیواری را که به اسمان هفتم کشانده ای

 دگیر شعر هایت هم تمام شد.....وقتی که نمی بینی دوست داشتم را..عشقم را و همه ی دنیایم را که با نگاه بی مهرت بر باد می رود...و همه ی راهایی را که به عشق تو امدم را به یکباره بر سرم می کوبی...وقتی که نمی بینی شش هایم را که از تو پر و خالی می شود هنوز....وقتی که نیستی که ببینی چقدر دوستت دارم بعد از ماه ها ....سال ها.....تصمیم گرفتم نباشم و همه ی دوست داشتنت را برای خودم نگاه دارم...همه ی دوست داشتنت را فقط در دلم حبس کنم و تو هنوز گمان می بری ........

 

 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388  توسط نیلوفر  |

 

مثل من

 

 

در پس این روزها …هفته ها…ماه ها..سال ها چه روزهایی که از درد می ا و چه روزهایی که از خنده…چه از گرییم و لحظه هایی که هنوز در پس تاریک ترین دخمه روزنه امید تو مرا به فردا سوق می دهد و چه لحظه هایی که با تیغ دست وپنجه نرم می کنم ….فراموش شدم ولی فراموش نکردم و دانستم فلسفه این فرهاد تیشه پرست که ساعت هایش را با فلسفه نبودن گره می زند… اکنون از عا شقانه های همیشگی سال هاست که می گذرد؛نمی بینی!!نمی بینی زجه های شبانه ام را ...نمی بینی که چه دیوانه وار دوستت می دارم...نیستی ببینی....!! طوری نیست نفسی از تو پر و خالی می شود هنوز،در رگ هایم می جوشی هنوز....!و تلخ می خندم و شیرین گریه می کنم برایت هنوز …اما دیگر نه از من خبریست و نه از من و نه از من جز جا مانده ی ای هق هق ها و ته مانده ی این حسرت ها ...من جا مانده ام ..جانم جا مانده است در همان عاشقانه هایی که برایت سرودم و خواندم و ندیدی ...من جا مانده ام...مثل فرهادی که جا ماند ...من جا مانده ام..مثل فرهاد،مثل من

 

جمعه بیست و سوم مرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

بی قرارم

این چشم ها به خیره ماندن بر این راه ها خو گرفته است.بی قرارم ....چه باید بکنم ؟وقتی که من هم مثل تکه ای رفته رفته کهنه تر می شوم.وقتی که در دخمه دخمه های ذهنت خاک می خورم بی انکه یادم کرده باشی.ذوب می شوم....وقتی که پشت پا زدن هایت دمار از روزگارم در می اورد.وجودم را به خاکستر می کشد و وقتی که با دوچشمم می بینم که جانم را در خاطراتمان جا گذاشته ام....دیگر از من چیزی نخواهد ماند...نه خطی و نه اهی...دیگر انگشت های بی رحمی بر این هذیان ها نخواهد لغزید..دیگر قطرهی اشک جوهر خودکارم را در هم نخواهد کرد..دیگر در ذهن تو به یاد اورده نخواهم شد و دیگر ستاره ای نخواهم شد در اسمان پر از ستاره ی تو هر چند یقین می دارم هیچ گاه ستاره ای نبوده ام در اسمان تو حتی در اوج عاشقانه های قدیمیمان

شنبه هفدهم مرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

دیوار

روزگاریست می گذرد و او پیدایش نمی شود.گاهی اوقات که در دلم خیال پروانگی های قدمی را می کند در هق هق هایم نمایان می شود.پوزخندی می زند و با سرعت پهش شدن اشک هایم گم می شود...کسی چه می داند؟شاید دیگر نیست...نه در ر من ...و نه در فکر من .......اما من به یاد دارم و فراموش نمی کنم...من خوب به یاد دارم که چگونه سر از دنیای من در اورد.. وزگاریست می گذرد.استخوان هایم قد کشیده اند.این روزها می توانم حقیقت را به خودم بقبولانم و مدام تلقین کنم(دست هایی که دیوار های فاصله را به اسمان هفتصدم رسانده خود تو هستی)و اگر به اندازه ی شش هایم که از تو پر و خالی می شدند می خواستی این فاصله ها را برچینی با پوزخندی یادم می کردی

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

سهم من از تو...

سهم من از اب تنها مردابیست از برای بخار شدن

سهم من از خورشید روزنه ایست که هیچ گاه پیدا نشد

سهم من از باد نفسی است که اتش سیگار را برویم خاموش می کند

سهم من از روز دخمه ایست که در کوچه پس کوچه های تاریکی افشا گری می کند

سهم من ازدنیا ستاره ای است از چشم خدا افتاده

و

سهم من از تو

تنها یک وجه است یک وجه پر از درد یک وجه پر از تمام ارزوهایی که می دوی و نمی رسی... سهم من از تو تنها یک وجه است یک وجه پر از امید و پوزخند بر انچه که هستم...سهم من از تو فاصله ایست که اگر بخواهی خواهد در هم شکست .سهم من از تو....

 

جمعه نوزدهم تیر 1388  توسط نیلوفر  |

 

گداییت می کنم

در تک تک این رویاهای بی سر وته در بی قراریهایت،قدم برداشتن هایت و تنهایی هایت من با تو بوده ام تو نمی دیدی یا شاید نمی خواستی ببینی که چه دیوانه ز یادت می شکنم...در این روزها چه در اوج نشستن و چه یکباره به قرع زمین کشیده شدن تک تک گاهمایت را می شماردم حتی وقتی که نگاهت درست مثل نگاه رهگذری به گربه ای خیابانی حقارت را بر صورتم تف می کرد...می دانستم نه تو از من بودی و نه نگاهت از برای من و نه چشم هایت به من اما من که چشم هایم،نگاهم و احساسم بر تو بوده و خواهد بود  تو نمی دیدی ولی من با تمام وجود می خوانم احساسم را که تو را گدایی می کند ....گداییت می کنم...

گله ای نیست از باریدن های شبانه ای که تو را التماس می کند...از بی خبری هایت،از شکستنم در خود گله ای نیست ....فقط نازنین هر چه هستی،هر جا که رفتی هر از گاهی یادی از وجود خسته ام کن...هر از گاهی با پوزندی یادی از کسی کن که شبانه  به یادت شکسته است بکن...که دیگر هیچ نخواهم جز پوزخندی از لبان تو حتی وقتی که خنده ات می گیرد از همه این دوست داشتن ها ....من همیشه منتظر خواهم ماند و تو  همیشه به گریه های شبانه من دعوتی درست راس ساعت دلتنگی....

شنبه سیزدهم تیر 1388  توسط نیلوفر  |

 

بی قرارت هستم

کاش می شد بدانی چه می کشم

چقدر بی قرارت هستم

چقدر دلتنگت هستم

کاش می شد بخوانی انچه در نگاهم است

به دنبال واژه ای هستم

واژه ای که با آن به تو بفهمانم چقدر دیوانه ات هستم.

واژه ای که با آن می فهمیدی کاش می ماندی.

می شد که بمانی.

واژه ای که بفهمی می شد بمانی.

کاش از دفترچه واژگانت نمی خواهم ، نمی توانم ، خستگی و حرف رفتن را پاک می کردی.

کاش می توانستی عاشق بمانی.

شنبه ششم تیر 1388  توسط نیلوفر  |

 

معجزه


شاید انقدر از این روزها و روزگار میدانی ٬ که خیالم جمع باشد از پس دردها بر می ایی...میدانم از پس دلتنگی ها و غصه ها بر می ایی.....دلم نمی خواهد نصیحت کنم...دلم نمی خواهد ان دهان گشادی باشم که دایم وراجی میکند و از خودش عقل کل می سازد

فقط وقتی خیال غصه خوردن هایت در سرم می پیچد کلافه می شوم ...دلم گریه می خواهد و یا حتی ارزو می کردم باشی و صدایت در گوشم می بیچید . یا شب را تا صبح با فلسفه تو از زندگی ٬ گره بزنیم ...اخرش به این نتیجه برسیم که بی جهت به این دنیا امده ایم و خیال خودمان را راحت کنیم و به همه ادم های با انگیزه دنیا بخندیم ,تو را نمی دانم . اما من هنوز هم به معجزه اعتقاد دارم, من به معجزه اعتقاد دارم ٬‌حتی اگر تنها مانده ام و تنم پر از زخم هایی است که هیچ وقت نگفتم شان ! تو که روزهای هق هق و ضجه مرا در این اتاق سبز دیده ای ؟!‌ان تنهایی ها را ؟! ان رفتن های همیشگی ادم های دور و اطرافم....تو که ان روزهای مرا دیده ای؟ دلتنگی های مرا خوانده ای ! ...من از جنس همان روزهایم...هیچ چیزی را فراموش نکرده ام...اما هنوز هم می گویم ! من به معجزه اعتقاد دارم , زندگی من ٬ خالی ٬ تنها ٬‌غمگین...اما پر از لحظه های معجزه بوده و هست
بودن تو یک معجزه است . ادمی که با اطمینان می توانم بگویم ؛ تمام فلسفه ها و دیوانگی ها و تنهایی ها و حماقت هایم و ...خود مرا می فهمد . کاملا میفهمد, پس فکر نکن وقتی میگویم به معجزه اعتقاد دارم ٬ می خواهم
امید به تو بدهم
امیدی در کار نیست...من احتمالا هیچ چیزی شبیه امید برای تو در این روزها ندارم فقط میخواهم بگویم تو خیلی وقت ها امید بوده ای...خیلی وقت ها در اوج غم مرا خندانده ای و خیلی وقت ها از اینکه با تو حرف زده ام و گریه کرده ام ٬‌امید پیدا کرده ام
می خواهم به تو بگویم ٬ اگر دلیلی برای بودن نداری...اگر روزهایت خالی شده...اگر نمیدانی برای چه امده ای....اگر امدن و رفتنت را پوچ و خالی می بینی... من یک دلیل ,خودخواهانه و محکم برای بیهوده نبودنت دارم
تو. می خواهم بدانی ٬که به تو و قدرتت اعتقاد دارم

می خواهم بدانی دوست داشتنت را بر سر می گذارم و می پرستم همه خاطراتمان را پروانگی هایمان را  ....پس به معجزه ایمان دارم می دانم می ایی و در پس همین دلتنگی ها می نشینی و مرا با همین دستان مهربانت از پرتگاه گریه ها نجات می دهی...تو همیشه معجزه بوده ای و به بودنت اعتقاد دارم.

***

به انتظار معتقدم حتی اگر هرگز نرسم

به اشک معتقدم حتی اگر به جای اشک سنگریزه از چشمانم ببارد

به معجزه معتقدم حتی اگر از چشم خدا افتاده باشم

به عشق معتقدم حتی اگر تیشه به ریشه ام بزنی

به تو اعتقاد دارم حتی اگر نباشی

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

نامه

من از یادت نپرهیزم

می خواهم دوباره نامه ای بنویسم که تنها و یگانه مخاطب ان تو هستی این نامه هم مثل نامه های گذشته خلاصه اش درد و دل تنگی و دوست داشتن است ...حال اگرحوصله ات از این همه دل دل کردن سر می رود می توانی بقیه اش را نخوانی ،این حرف ها گفتنی نیست شنیدنی هم نیست و می دانم لایق تو هم نیست اما دست خودم نیست این (شعر من شعله احساس من است)  و من با به تصویر کشیدن احساسم این نامه را برایت می آغازم.

چه دیوانه به خودم می پیچم از انتظار دوری که همه امیدم به توست،از چنگ زدن به دیوارهاییکه تنهاخاطرش محض یگانه روزنه ایست که در ان حوالی تنها به تو چشم دوخته ام.در تاریکی محضی که اگر تو بیایی لبخند می زند و اواز شادیش در هر کرانه خود را افشا می کند

از درد به خودم می پیچم،دردی که هر لحظه وجودم را محکم تر و بی تابه نه تر به فردایی که تو همه روشنایی ان هستی امیدوار می کند.دردی که همه مرزها و دروازه ها را از پی هم می شکند و سریع و بی ابهام با تو خواهد گفت ...این درد  جان سوز خواهد گفت برایت همه دیوانگی هایم را.همه سراب دیدن ها و دویدن هایم را ،همه اشک ریختن بر سر مزار ارزوهایم را و همه دوستت دارم هایی را که صدها و صدها مرتبه زمزمه کردم برایت ،خواندم برایت سکوت کردم برایت و تو نبودی که ببینی و بشنوی همه احساسم را که تا اسمان هفت هزارم پر می کشد..........اما هرگز نخواهی دید وشنید که از این دل دل کردن ها،دوست داشتن ها و اشک ریختن ها دست کشیده ام...تو اینجا و در وجود من خلاصه می شوی .من تو را با تمنا و آرزو،با شیدایی تمام و دیوانه وار دوست می دارم....من تازه فهمیده ام(فاصله های هیچ گاه حریف خاطره ها نمی شوند)و نخواهند شد ....اگر صدها فرسنگ از تو دورم،اگر ساعت دیواری اتاقم ثانیه و دقیقه ها از دنیا عقب است.باز هم دوستت خواهم داشت و بازهم به شب زنده داری با تو و یاد تو عشق خواهم ورزید.و به یاد پروانگی هایمان باز هم برایت خواهم نوشت این مرثیه هایم را حتی اگر دیگر نه گوش شنوایی و نه چشم بینایی باشد و به رسم عادت همیشگی خواهم نوشت از درد هایی که دمار از روزگارم در اورده اند ولی اگر این درد ذره ذره جانم را تکه تکه کند ،مرا به صلیب بکشد مدام با من زمزمه کند که دیگر نیستی ...من این درد را دوست ترمی دارم از همه قهقه هایی که با تو نباشد،من از این سوختن خرسند تر از همه شادیهایی هستم که تنها و بی تو باشد من سوختن برای تو را عاشقانه می پرستم  من با یاد تو زندگی را ادامه می دهم و لحظه ای از یادت غافل نخواهم شد(من از یادت نپرهیزم).

سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

دردم ندانی

یه شب یه روز یه ماه یه سال

یه عمره که میگردم بدحال

چو کبوتر بی پر و بال

میرم همه جا

یه روز دیدم گم شد جونم

دور افتادم از آشیونم

بی خونه مونم سرگردونم

بی لطف خدا

سلطان قلبم کجایی کجایی

رفتی که بر من به شادی گشایی

دروازه های بهشت طلایی

اما صد افسوس

رفتی و برد از کفم زندگانی

عشق و امید مرا در جوانی

رفتی کجا ای که دردم ندانی، دردم ندانی

قربون میرم اون خدا رو، خدا رو

لطفش به هم می رسونه دلا رو

حل میکنه رحم اون مشکلا رو

شکرت خدایا

گذشته دیگه گذشته

این فتنه ها بازی سرنوشته

شکرت خدایا که حالا بهشته

کاشونه ما

گذشته ها گذشت بیا

بیا که بگیم که شکرت خدا

که به هم رسوند دل ما را

شکرت خدایا

اگه یه روز این آسمون

با من و تو شد نامهربون

نمونده امروز از من نشون

شکرت خدایا

سکوت من از بی توجهی نیست....سکوت من از فراموش شدن من و دنیای کوچکم از دخمه

دخمه های ذهن توست...بازآی که .....

دوشنبه هجدهم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

چه زود فراموش شدم

 
چه زود فراموش شدم آن زمان كه نگاهم از نگاهت دور شد ....
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه دستانم از دستان تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
كه با هم در اوج آن پرواز می كردیم و به عشق هم می خواندیم آواز زندگی را ...
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،
با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،
با اینكه برای خود كسی نبودم ،
اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !
هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم !

شنبه نهم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

سوخته جگر

سوخته جگر

سویی مرا به خلوتش راهی نمی دهد

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بی تو اما چه بگویم که هرگز

دیگر مرا با شور و شوق سرو کار نیست

شب ها برایم نغمه می گوید

سکوت تلخ مرگ بار شب

من را به بودن امید می دهد

خاطرات شیرین گذشته شب

گوش کن این جگر سوخته را نغمه های آخر است

در محفل بی رمق ترین فریادهای شب

 

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه می بینم , می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

***

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک, اما آیا

بازمی بر میگردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

چهارشنبه ششم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

سخت است

من و یک اتاق تاریک و
...یک دنیا بغض گاهی
اما خوب است
که یک خاطره گرم و شیرین دارم که سرم را روی پاهایش بگذارم
و تلخی روزم را شریک شوم
شده ام مثل تقویمی که رهایش کرده اند میان باد و بوران . هی ورق میخورد ...هی ورق میخورم...صدای باد میان کاغذها ٬ در گوشم میپیچد . در خودم میپیچم
پر می شوم از تاریخ...از تاریخی مصور...از دستهایی که روی تنم بالا میروند...از نفس هایی که به شماره می افتند...از کوچه ای که تاریک و بن بست است ...از دیواری که روبرویم تا مرز درد و اسمان بالا می رود...از خودم که به جای بازگشت ٬از دیوار بالا میروم...از لبه تاریکی پرت میشوم....ادم های ابی پوشی که توموری را از تنم جدا میکنند....از دستهایم که جا به جا کبودند...از قهقهه هایی که درد دارند....صدای فریادم ٬در سرم می چرخد
کاش این تقویم لعنتی ٬ یک لحظه روی تاریخ رنگارنگش ٬ بایستد
من لعنتی ٬ وسط این همه تنهایی ٬ خیره به این گوشی وامانده ٬ منتظر چه معجزه ای هستم؟مگر نگفتم تمام شد؟؟؟
این روزها منطق درد بدی ست برای تنهایی هایم
منطق درد سنگینی است این ساعتها
سخت است منطق را به دلی که دادی رفته٬ بفهمانی...سخت٬سخت است

یکشنبه سوم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

ذوب

کم کم ذوب می شویم، من وقاب عکسم ، من و لیوان روی میز، من و دیوار بغل دستم، من و این پنجره و آن آینه، تو حتی وقتی نباشی باز هم نزدیکی
شعله می کشند اینجا کاغذها، شروع می کنیم به سوختنی آرام، من و جا مانده های ذوب شده ی این هق هق ها، من و بقایای ذوب شده ی این حسرت ها، درد ها، بغض ها، تنهایی ها
ما حسابی خاکستر شده ایم و جایت خالی، پایی برای از جا بلند شدن نداریم
نيمه يك راهم
كه گم كرده است پايانش را و
...فراموش كرده آغازش را
مثل ستاره‌اي كه از چشم خدا افتاده
.ول شده‌ام در خيابان شلوغ شب
سرنوشتم انتظار كشيدن حادثه‌اي‌ست که...نمی افتد

ستاره‌اي كه «شمال» نيست گم مي‌شود
و فراموش مي‌شود
طي كن شبي مرا
.و تمامم كن

شنبه دوم خرداد 1388  توسط نیلوفر  |

 

گریه کردم

و زمان بر روی تن مرده ام دنیایم را بر باد می دهد ....ارزوهایم را به اتش می کشد و احساسم را به تاراج می گذارد  زندان زمان ...زندان تجلی خاطرات خیس و مرده با تو بودن.... شکنجه گاه اسارت بر همه بی تو بودن ها... بی تو ماندن ها ....و از تو مردن ها .و اینک این منم که گام های خسته را به امید رویایی که تو هستی ان هستی بر می دارم و برای همه عاشقانه هایی که با تو گذراندم اشک فراق می ریزم برای همه شب زنده داری هایی که با اشک دلی از برای دوست داشتن ها ادغام می شد ضجه می زنم... تکه هایم را می شمارم .تکه های خورد شده ای که از بند انداختن همه گذشته است .گویی عادت کرده ام فاتحه خواندن را فاتحه برای همه ارزوهایی که دویدم و نرسیدم.

اما من هنوز زنده ام نفس می کشم ...بودن بی رویا را در خاطرم نمی گنجانم.من با رویا زنده ام...شاید ان قدر فاصله ها مرا از تو جدا کرده باشند که دیگر از یاد اوری گذشته بیزار باشی ... یا ان شور و شوق سابت در تو ته نشین شده باشد و از خوانده این همه حرف تکراری حالت بهم بخورد....اما تو ازادی که بخواهی یا نخواهی باشی یا نباشی بشنوی یا چشمت به روی همه دشنه خوردن ها ببندی ....چه فرقی می کند و قتی که من با تو زندگی می کنم...تو اینجا و در وجود منی ...به اندازه عمر همه گوزن ها من با تو ام ... با تو و در پیش چشم تو چه باشی و چه نباشی چه بر من بخدی یا بار کنی هرانچه را که در من است،من با تو زندگی می کنم

اگر چه دنیا سلطان فراموشی هاست و همیشه اماده سوگواری برای همه ارزوهاییت که هیچ گاه با واقییت ادغام نشد اما تو هرگز از یاد مبر هر انچه را که بر ما در ان محبس شب گذشت

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  توسط نیلوفر  |

 

در بیداری می بینمت!

!حرفی ندارم دیگر برای گفتن... دهانی خشک و زبانی لال و شکسته دستی از بی نمکی
عاشقانه هایم به کدام دخمه گریخته اند و خیال بافی هایم به کدام گور نمیدانم, سکوت میکنم این بار, تا گوش تیز کنم شاید بشنوم صدای قدمهای نارس خوشبختی
تا که شاید رو کند بار دیگر دنیا به بخت ِ ساده ام
!تا که دلخوش کنم به خیالی که پیش می اید... میآید باز زیر پنجره ی خانه یمان! مینشینی
و شعری می نویسی ...در سحر کلامت گم می شوم.
نفسم میگیرد
می خواهم پله ها را دو تا یکی بدوم به تلافی ِ آن هزار و یک باری که آمدی نبودم
پله ها را سه تا یکی میدوم به تلافی ِ آن هزار و یک باری که بودی نیامدم
و ان روز که بیایم و تو باشی, حتی اگر نفس هایم به شماره افتاده باشد برایت قصه ام را خواهم خواند . ارام ارام...و همه چیز رنگ ِ خوشرنگ دلنوازی به خودش خواهد گرفت . دلگرفتگی هایت را به اب خواهم سپرد و دنیا را جور دیگری خواهیم دید
غصه نخور . همه چیز خوب خواهد بود
!خدایمان را چه دیده ای ؟
شاید توانستم رویاهایم را از دنیا پس بگیرم... رویای با تو بودن ان وقت شاید نه در خواب ...در بیداری دیدمت.
تنها همین را از دنیا می خواهم....تنها همین

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  توسط نیلوفر  |

 

خوش خیالی

دیگر مرا پیش رو نخواهی دید

دیگر مرا با زندگان راهی  نیست

بی تو اما چه بگویم که هرگز

دیگر مرا با شور و شوق سروکار نیست

به یاد اور کسی را در شبی سرد

از یادها با تو سخن می گفت

ان نگاه حیران و خسته اش را

توام با نگاه حسرت بتو می دوخت

ان گلی را که بر سر راهت گشادم

در راه دیگری نخواهی یافت

در ان رازها که برایت افشاندم

گواهی جز عشق نخواهی یافت

و بی رمق ترین آوا ها را بر دیوار زندان حک می کنم.نغمه هایی خالی از بار عشق .نغمه هایی که پیش تر از همه دوستت دارم ها نگرانشان بودم.و خاموش کرده اند تو را هم درست مثل اعتصاب خنده های پوچ و بی معنیشان به تاریکی.به من .به دنیای من....و چقدر خوش خیالم من که عاشقانه ترین ها را از بر می کنم.از سعدی تا قاآنی را زمزمه می کنم...دوبیتی های فروغ را بر بال های ستارگان می نگارم و به یاد می اورم راهایی را که با چنگ و دندان امدم..راه هایی که فرهاد نرفت از این همه سماجت من ابرها باران را پیش کش می اورند ...نسیم از این همه پروانگی های پوچ و بی معنی گردباد را متذکر می شود.....و عکس ماه بر سیل دیدگانم به عشق نمای پوچ و توخالی تو می خندد و برای مرگ ارزوهایم سیاه پوش میشود و در اخر زمزمه می کند ....برای کسی بمیر که برایت تب کند..

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  توسط نیلوفر  |

 

دلواپسی

بوی دلتنگی می دهم. بوی دلواپسی...انگشتم را می کشم روی خطوط لبم....من بوی فاصله می دهم. بوی دوری...بوی هفت دریای خالی تا خودم...تنم می گیرد به گوشه های تیز قضاوت... می خراشد دلم را...من از مرزها بدم می اید...من از هجوم عقاید کهنه بدم می اید...گذشته و حال به هم می امیزند از پس کابوسی...از گذر نابهنگام خاطره ای که گوشه اش می گیرد به ذهن و مرا می برد به ناکجا...فراموش نمی کنم و به یاد می اورم. این شده است کار هر روزم , گاهی بغضم می شکند و  گهگاهی اظهار دل گرفتگی...و چقدر همیشه سخت بوده برایم قبول اینکه من فراموش شده ی ذهن تو هستم و حتی در خرابه های اندیشه ات جایی ندارم و هنوز هم که هنوز است نمیدانم چرا زخم هایم خوب نمی شود؟.چه توقع پوچی بی تومگر می شود نفس کشید و زندگی کرد؟؟؟ چرا  ناخوداگاه بر گونه هایم اشک ظاهر می شوندو مرا به ناکجا می برند؟وچرا روزها انقدر رنگ هایشان زنده و براق نیست تا رنگ های کهنه را بپوشانند؟چرا هی زمان در عرض کش می اید و طولش کوتاه و کوتاه تر میشود؟ و من عمیق و عمیق تر در خودم و شکستگی هایم فرو می روم؟!؟و تو ٬ چه عزیزی در دل من...و چه حفره سیاه و گودی ست از چشم هایم تا دلم...گذشته و حال به هم می امیزند  از تمام غصه های دنیای کوچکم بی تو ... تمام اشتباهاتم را پذیرفته ام گویا....و نمیدانم دردم چیست که اینگونه ته دلم ضجه می زند و لب های به هم دوخته ام با اشک هایم خیس می شود .... بی تو اما چه گویم جز.....گلویم را بغض و فریاد می گیرد

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388  توسط نیلوفر  |

 

می شود بود

 همان روزها که فراموش شدم، فراموش نکردم هران چه را که در گذشته بودم... این روز ها هر دردی برای من عمیق می شود. هر راهی برای من دور. هر دوستی هم برای من مغرور... واژه ها فرار می کنند از من. من گم می کنم واقعیت را...از همان روز که اخرین نامه هایت را از بر شدم واقعیت را گم کردم و هنوز هم در رویا زندگی می کنم خوش خیالی به بودنت روزهای ِ ساده ام را پُرمی  کند. حالا در هر خیابانی می شود بود... می شود نبود... می شود در هر شبی مُرد... می شودباز هم ارزوکرد وقتی تو باشی ...ولی نمی شود آدم دیگری شد... نمیشود این عشق را .ویرانی را. به روایتی تمام وجودم را فراموش کرد

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388  توسط نیلوفر  |

 

حسرت

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و
آن باغ مرده است
با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
و بر سینه پر آتش خود می فشارمت

کاش بودی و می دیدی ویرانیم را بعد از تو که بی تو دیوانه گشتم...حتی انقدر ننوشتی که اخرین نامه ات را از بر شدم حتی پستچی گردان هم از من فراری شد کاش لحظه خدانگهداری را از من نمی گرفتی اما افسوس به پشت سرت هم نگاه نکردی و با بی رحمی تمام حسرتم را به صورتم تف  کردی و همه ارزوهایم که تا اسمان هفتصدم بالا رفته بود بر سرم محکم کوبیدی و اکنون باز هم جاده ای را که با چنگ و دندان امده ام دوست می دارم چون تنها به یک امید امده ام تنها همین و من و تاریکیه نا معلومم به پیشواز وصالی رویایی در یادها و خاطره ها در حرکتیم و دیگر هیچ

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  توسط نیلوفر  |

 

دگر بس است

 

دیگر بس است! دیگر واقعا بس است. بس است اینچیزی که هستم

...شاعری معجزه نمیکند! نکرد

حالا که تنهاترین انسان کره ی زمینم، حالا که سردم، سردتر از یخ و خشکم، خشکتر از صورت تو از اشک... حالا که امیدی نیست به بازگشتنم به خودم , بعد از تو... حالا که دیگر اهمیتی ندارد  تمام احساسم برای تو... حالا... سبکتر بر زمین گرمی خواهم خورد که شاید تو آرزویش را کرده بودی... حالا که این گونه شد رنگ آسمان برای من، بگذار همین یک کف دست را هم سهم نبرم از زندگی. می خواهم بمیرم........
...فقط چشمانت را ببند, نمیخواهم مرا ببینی در این حال
من که دیگر جرات قدم برداشتن را هم ندارم...من که دیگر بهانه ای برای شمردن ستاره هایم ندارم... من که...من که بیخود شانه را محکم میکشم بر مو هایم بغض را می بلعم و فرو می دهم در آغوش خیالیت...من که این گونه دارم جان می دهم در برابرت... بگذار این بار مرگ بازیمان را تمام کند. بگذار به جای ان بی مهری دیروزیت من برایت جان دهم...
...فقط چشمانت راببند! نمی خواهم مرا ببینی در این حال
گفته بودی ستاره ام، آسمانی ام، ...باز کن چشمانت را که تمام شده ام در همان نیم نگاه اول
حالا دیگر آب گذشته از سرم... ازهر سری که تو از آن گذشتی
تو فقط
...فقط چشمانت را ببند! نمی خواهم مرا ببینی در این حال...

جمعه بیست و سوم اسفند 1387  توسط نیلوفر  |

 

بهترین

در انتهای بیماری زمان است

که تو گریه ات میگیرد
در حالی که سرطان جدایی تمام رگهایم را منقبض کرده
...و تو گریه ات میگیرد...
زمان ساکن میشود…
...و تو نومید و خسته
هنوز پدر خاطراتم هستی
با آنکه گاهی نگاهت یخ میزند بر پوست دستانم…
و مرا می لرزاند بهت غریبت
و هنوز هم از اشک ریختن برای زمان نمی ترسم
زمانی که از نبودن دستانت می هراسم...
اشک میریزم بی آنکه به نگاه سرزنشگرشان دل ببازم
***
هنوز هم می دانم که تنها تو می فهمی
که چه می گویم
و چرا می خندم
و چرا می گریم
هنوز هم ادعایم می شود که فقط من قصه هایت را می دانم
هنوز
هم
بهترینم
هستی
نمی دانم می دانی چه می گویم یا نه
اصلا شعر مرا می خوانی؟
ولی با این همه هنوز هم تنها با خاطر تو سکوت مرگبار شبانه ام را تحمل می کنم
هنوز هم
بهترینم هستی
 

سه شنبه بیستم اسفند 1387  توسط نیلوفر  |

 

فروریختن

جانم را تکه تکه ميکني از اين هراس
که نکند به آني ديگر نباشي
و همه چيز به سادگي ريختن آبي روي يک دست تمام شود
...در لحظه ي فروريختنم
ارمغان هميشگي آمدن هايت
تجسم يکباره ي نبودت است
...گام بر ندار چنين بي پروا
شاعرت شده ام
کجايي ببيني چقدر دوستت دارم؟
ماه هاست
...روزهاست... که شُش هايم پُر مي شود از تو
من
...دلم برايت پر و خالي مي شود هنوز
...هر ثانيه بعد از ان همه بی مهری...

بعد از ان همه طوفان
!باور مي کني؟
ادعايي ندارم از خود
سکوتي را نخواهم شکست
...دردي را تسکين نمي دهم... دردي را زنده نخواهم کرد
...ارامشي را بر هم نخواهم زد
هر چند...به حق نبود آنچه بر من گذشت...
شاید هم وقتی تو اینها را بخوانی بگویی حق مسلم بود, هرچه بود درد بوده و هست, میشنوی؟ مي دانم که تو هميشه مي شنوي
اما من ديگر صدايم در نمي اید
اگر مي تواني ذهنم را بخواني, بخوان

شنبه دهم اسفند 1387  توسط نیلوفر  |

 

تو اگر

 برای اخرین بار صدایت کردم....نمی شنیدی ...با خودم اندیشیدم شاید هنوز هم امیدی هست که حقیقت را بدانی...بیذ فایده بود نمی شنیدی ....سرزنش کردن هایت نمی گذاشت بشنوی...حتی تصویر ملتمسانه ام را هم از یاد نمی برم ...و تو چشمانت را بسته بودی و با تمام قدرت عشقم را به رخم می کشیدی .می خندیدی و سادگیم را به صورتم تف می کردی..کلماتم یخ زده بود...بغض مصیبت امیز بود....فقط گوش می دادم شاید هنوز جایی می بود...فایده نداشت تقصیر من نیست که تو علم غیب نداری...تو اگر می دانستی....نمی دانم چرا این روزها همه اش قضاوت می کردی غافل از اینکه با کفش من چند قدمی راه رفته باشی ....تو نمی توانستی مرا بدانی..اشک هایم هم...تو هر روز سنگی تر از دیروز میشدی...غافل از اینکه لحظه ای بنگری من چرا اینجایم؟؟؟غافل از اینکه قلبم را لا به لای طوفان بی بندی هایت.حرف هایت ..مچاله کردی و تو بی انکه فکر رویای من باشی...نمی دانم تا کجا ...تا کی برای چه....مگر من چه کرده بودم که هر روز از اسمان بلا می بارد...تو حق داشتی من نه می توانستم فکر کنم نه حرفی بزنم چون اندیشه ام همه و همه اش مال تو بود...گله ای ندارم تو که ندانستی...همه دوست داشتن من در یک کلمه خلاصه می شد که ان تو بودی...باز هم ندانستی .دگمه قرمز رنگ تلفن را فشار می دهی ..دری انگار به رویم بسته می شود..تازه می فهمم چقدر مرده ام و تو چقدر بشاش تر از همیشه...انسان وقتی مایه زندگیش را از دست داد دیگر شوری به ادامه زندگی ندارد...چه برسد به اینکه....

شنبه پنجم بهمن 1387  توسط نیلوفر  |

 

 



من در انتظار امدنش نه به راه چشم می دوزم نه به در نه حتی به گوش یک سلامم.........وقتی که رفت حتی خداحافظی نکرد
as_azx_awe@yahoo.com

 

 

ن.ب.و.د
دردواره
وای باران
درد ...نام دیگر من
شکسته
باورم نیست
دیگر نمی شنوی
مثل من
بی قرارم
دیوار

 

اردیبهشت 1389
اسفند 1388
دی 1388
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

 

 

عشق پر زده من
باد صبا
سکوت شب
مترسک
دوراهی
با رابطه ی قبل از ازدواج موافقید؟
ok2
قالب وبلاگ

 

فاصله قلب ها
مترسک

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme