|
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 20:53 توسط نیلوفر |
و وقتی که انگشت های اتهام به سوی من دراز بود و دیوار های خانه امان تنگ می شدند و دست هیچ همدمی حس نمی کرد شبانه زخم هایم را و نفس هیچ بادی نمی برد خاکسترهایم را و پای هیچ کلاغی به سیاهی من قد نمی داد و صدای هیچ بارانی برایم ترانه نمی خواند...تنهایی با من بود... از شب تا خود صبح..از صبح تا خود شب...تنهایی با من بود + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 23:42 توسط نیلوفر |
از کنسرت شبانه اشک هایم رد می شوی با پوزخندی بی معنی نگاه مرده ات دوست داشتنم را تحقیر می کند درد از تن و صورتم بالا می رود شش هایم پر از درد می شوند با سکوت بی معنی درد هایم را شانه می کنم و زمان نفرین شده اشک هایم مریی تر از همیشه گونه هایم را مهمان یک وداع می کنند + نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388 17:8 توسط نیلوفر |
وای ، باران باران شيشه پنجره را باران شست از دل من اما ، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تو اند رفته ای اينک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوکواران تو اند در دلم آرزوی آمدنت می ميرد رفته ای اينک ، اما آيا باز بر می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گيرد ! من چه می دانستم دل هر کس دل نيست قلبها زآهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند . + نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388 10:2 توسط نیلوفر |
این روز ها قلم از دستم افتاده است و جز پوچی بی سر و ته ثانیه ها دیگری را هم نمی شناسم دردی را تسکین نمی دهم نمی خواهم...نمی دانم من به شماردن خط چین های جاده افتاده ام جایی که نفسم به شماره می افتد هنوز و شش هایم از تو پر و خالی می شو د هنوز....بعد از ان همه تنهایی....هنوز دلم هوای با تو بودن ...با یادت سرودن و از تو مردن می کند .... هق هق های شبانه........اه...ما شکسته گانیم و جز انتظار وقوع محال ترین اتفاق ممکن دردی را تسکین نمی دهیم این روزها
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میان از چه حرف بزنم؟ درد حرف نیست درد نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟ + نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 13:34 توسط نیلوفر |
برگ اتش گرفته در پیراهن غربت نسیم می پیچد که به پروازکها بفهماند اب از سر خلق روزگاریست گذشته..........اه می پیچد درد کهنه در استخوانم با شکاف ثانیه ها.......اه می شکافد بدنم بدنم با تیشه ی تلخ پشت پا زدنت ....می خراشد ذهنم با قضاوت در بند............ما سالیانیست که از انتظار خفه شده ایم که امروز به اجبار خواهیم ماند....ما استخوان شکسته ایم که این روزها از درد می پیچد
و وقتی از ان جاده ی طولانی تا تو نا امیدانه باز میگشتم با چشم های بسته مس دیدم که جانم را جا گذاشته ام + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 21:29 توسط نیلوفر |
باورم نیست که ان قصه ی جانسوز پریشانی دل
جمله محکوم هوس بودو عبث سهم من است باورم نیست که ان چشم سیاه سرخوش از دیدن این دیده ی خونین من است باورم نیست کم کم دود می شویم...به فاصله ی گر گرفتن تار مویی از برای سوختن ها...کم کم تمام می شویم به فاصله ی پشت پا زدن هایت به من و همه ی من ....کم کم ذوب می شویم من و ته مانده ی این عذاب لعنتی... زبانی نمانده است...صدایی بالا نمی اید..چشم هایم کار نمی کنند و دیگر چیزی نمانده است جز خاکستری که با تند باد بی مهری هایت روانه خواهد شد .همه ی این امیال در یک چشم به هم زدن در فاصله ی شانه بالا انداختنی تمام خواهند شد ...تمام و تو هرگز نخواهی امد........ + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 1:36 توسط نیلوفر |
دستی نیست که نجاتم دهد از این کابوس ها پایی نیست که طی کند شبانه دلتنگیم را دیگر نمی شنوی نوای غریب هق هق هایم را دیگر نمی بینی ویرانیم را و چه زشت خاک می خورم در پشت این دیوار دیواری را که به اسمان هفتم کشانده ای
دگیر شعر هایت هم تمام شد.....وقتی که نمی بینی دوست داشتم را..عشقم را و همه ی دنیایم را که با نگاه بی مهرت بر باد می رود...و همه ی راهایی را که به عشق تو امدم را به یکباره بر سرم می کوبی...وقتی که نمی بینی شش هایم را که از تو پر و خالی می شود هنوز....وقتی که نیستی که ببینی چقدر دوستت دارم بعد از ماه ها ....سال ها.....تصمیم گرفتم نباشم و همه ی دوست داشتنت را برای خودم نگاه دارم...همه ی دوست داشتنت را فقط در دلم حبس کنم و تو هنوز گمان می بری ........
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 13:30 توسط نیلوفر |
در پس این روزها …هفته ها…ماه ها..سال ها چه روزهایی که از درد می ا و چه روزهایی که از خنده…چه از گرییم و لحظه هایی که هنوز در پس تاریک ترین دخمه روزنه امید تو مرا به فردا سوق می دهد و چه لحظه هایی که با تیغ دست وپنجه نرم می کنم ….فراموش شدم ولی فراموش نکردم و دانستم فلسفه این فرهاد تیشه پرست که ساعت هایش را با فلسفه نبودن گره می زند… اکنون از عا شقانه های همیشگی سال هاست که می گذرد؛نمی بینی!!نمی بینی زجه های شبانه ام را ...نمی بینی که چه دیوانه وار دوستت می دارم...نیستی ببینی....!! طوری نیست نفسی از تو پر و خالی می شود هنوز،در رگ هایم می جوشی هنوز....!و تلخ می خندم و شیرین گریه می کنم برایت هنوز …اما دیگر نه از من خبریست و نه از من و نه از من جز جا مانده ی ای هق هق ها و ته مانده ی این حسرت ها ...من جا مانده ام ..جانم جا مانده است در همان عاشقانه هایی که برایت سرودم و خواندم و ندیدی ...من جا مانده ام...مثل فرهادی که جا ماند ...من جا مانده ام..مثل فرهاد،مثل من
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 16:30 توسط نیلوفر |
این چشم ها به خیره ماندن بر این راه ها خو گرفته است.بی قرارم ....چه باید بکنم ؟وقتی که من هم مثل تکه ای رفته رفته کهنه تر می شوم.وقتی که در دخمه دخمه های ذهنت خاک می خورم بی انکه یادم کرده باشی.ذوب می شوم....وقتی که پشت پا زدن هایت دمار از روزگارم در می اورد.وجودم را به خاکستر می کشد و وقتی که با دوچشمم می بینم که جانم را در خاطراتمان جا گذاشته ام....دیگر از من چیزی نخواهد ماند...نه خطی و نه اهی...دیگر انگشت های بی رحمی بر این هذیان ها نخواهد لغزید..دیگر قطرهی اشک جوهر خودکارم را در هم نخواهد کرد..دیگر در ذهن تو به یاد اورده نخواهم شد و دیگر ستاره ای نخواهم شد در اسمان پر از ستاره ی تو هر چند یقین می دارم هیچ گاه ستاره ای نبوده ام در اسمان تو حتی در اوج عاشقانه های قدیمیمان + نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 6:58 توسط نیلوفر |
روزگاریست می گذرد و او پیدایش نمی شود.گاهی اوقات که در دلم خیال پروانگی های قدمی را می کند در هق هق هایم نمایان می شود.پوزخندی می زند و با سرعت پهش شدن اشک هایم گم می شود...کسی چه می داند؟شاید دیگر نیست...نه در ر من ...و نه در فکر من .......اما من به یاد دارم و فراموش نمی کنم...من خوب به یاد دارم که چگونه سر از دنیای من در اورد.. وزگاریست می گذرد.استخوان هایم قد کشیده اند.این روزها می توانم حقیقت را به خودم بقبولانم و مدام تلقین کنم(دست هایی که دیوار های فاصله را به اسمان هفتصدم رسانده خود تو هستی)و اگر به اندازه ی شش هایم که از تو پر و خالی می شدند می خواستی این فاصله ها را برچینی با پوزخندی یادم می کردی + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 9:30 توسط نیلوفر |
سهم من از اب تنها مردابیست از برای بخار شدن سهم من از خورشید روزنه ایست که هیچ گاه پیدا نشد سهم من از باد نفسی است که اتش سیگار را برویم خاموش می کند سهم من از روز دخمه ایست که در کوچه پس کوچه های تاریکی افشا گری می کند سهم من ازدنیا ستاره ای است از چشم خدا افتاده و سهم من از تو تنها یک وجه است یک وجه پر از درد یک وجه پر از تمام ارزوهایی که می دوی و نمی رسی... سهم من از تو تنها یک وجه است یک وجه پر از امید و پوزخند بر انچه که هستم...سهم من از تو فاصله ایست که اگر بخواهی خواهد در هم شکست .سهم من از تو.... + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 21:18 توسط نیلوفر |
در تک تک این رویاهای بی سر وته در بی قراریهایت،قدم برداشتن هایت و تنهایی هایت من با تو بوده ام تو نمی دیدی یا شاید نمی خواستی ببینی که چه دیوانه ز یادت می شکنم...در این روزها چه در اوج نشستن و چه یکباره به قرع زمین کشیده شدن تک تک گاهمایت را می شماردم حتی وقتی که نگاهت درست مثل نگاه رهگذری به گربه ای خیابانی حقارت را بر صورتم تف می کرد...می دانستم نه تو از من بودی و نه نگاهت از برای من و نه چشم هایت به من اما من که چشم هایم،نگاهم و احساسم بر تو بوده و خواهد بود تو نمی دیدی ولی من با تمام وجود می خوانم احساسم را که تو را گدایی می کند ....گداییت می کنم... گله ای نیست از باریدن های شبانه ای که تو را التماس می کند...از بی خبری هایت،از شکستنم در خود گله ای نیست ....فقط نازنین هر چه هستی،هر جا که رفتی هر از گاهی یادی از وجود خسته ام کن...هر از گاهی با پوزندی یادی از کسی کن که شبانه به یادت شکسته است بکن...که دیگر هیچ نخواهم جز پوزخندی از لبان تو حتی وقتی که خنده ات می گیرد از همه این دوست داشتن ها ....من همیشه منتظر خواهم ماند و تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی درست راس ساعت دلتنگی.... + نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388 23:51 توسط نیلوفر |
کاش می شد بدانی چه می کشم چقدر بی قرارت هستم چقدر دلتنگت هستم کاش می شد بخوانی انچه در نگاهم است به دنبال واژه ای هستم واژه ای که با آن به تو بفهمانم چقدر دیوانه ات هستم. واژه ای که با آن می فهمیدی کاش می ماندی. می شد که بمانی. واژه ای که بفهمی می شد بمانی. کاش از دفترچه واژگانت نمی خواهم ، نمی توانم ، خستگی و حرف رفتن را پاک می کردی. کاش می توانستی عاشق بمانی. + نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 18:32 توسط نیلوفر |
شاید انقدر از این روزها و روزگار میدانی ٬ که خیالم جمع باشد از پس دردها بر می ایی...میدانم از پس دلتنگی ها و غصه ها بر می ایی.....دلم نمی خواهد نصیحت کنم...دلم نمی خواهد ان دهان گشادی باشم که دایم وراجی میکند و از خودش عقل کل می سازد فقط وقتی خیال غصه خوردن هایت در سرم می پیچد کلافه می شوم ...دلم گریه می خواهد و یا حتی ارزو می کردم باشی و صدایت در گوشم می بیچید . یا شب را تا صبح با فلسفه تو از زندگی ٬ گره بزنیم ...اخرش به این نتیجه برسیم که بی جهت به این دنیا امده ایم و خیال خودمان را راحت کنیم و به همه ادم های با انگیزه دنیا بخندیم ,تو را نمی دانم . اما من هنوز هم به معجزه اعتقاد دارم, من به معجزه اعتقاد دارم ٬حتی اگر تنها مانده ام و تنم پر از زخم هایی است که هیچ وقت نگفتم شان ! تو که روزهای هق هق و ضجه مرا در این اتاق سبز دیده ای ؟!ان تنهایی ها را ؟! ان رفتن های همیشگی ادم های دور و اطرافم....تو که ان روزهای مرا دیده ای؟ دلتنگی های مرا خوانده ای ! ...من از جنس همان روزهایم...هیچ چیزی را فراموش نکرده ام...اما هنوز هم می گویم ! من به معجزه اعتقاد دارم , زندگی من ٬ خالی ٬ تنها ٬غمگین...اما پر از لحظه های معجزه بوده و هست می خواهم بدانی دوست داشتنت را بر سر می گذارم و می پرستم همه خاطراتمان را پروانگی هایمان را ....پس به معجزه ایمان دارم می دانم می ایی و در پس همین دلتنگی ها می نشینی و مرا با همین دستان مهربانت از پرتگاه گریه ها نجات می دهی...تو همیشه معجزه بوده ای و به بودنت اعتقاد دارم. *** به انتظار معتقدم حتی اگر هرگز نرسم به اشک معتقدم حتی اگر به جای اشک سنگریزه از چشمانم ببارد به معجزه معتقدم حتی اگر از چشم خدا افتاده باشم به عشق معتقدم حتی اگر تیشه به ریشه ام بزنی به تو اعتقاد دارم حتی اگر نباشی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 13:32 توسط نیلوفر |
من از یادت نپرهیزم می خواهم دوباره نامه ای بنویسم که تنها و یگانه مخاطب ان تو هستی این نامه هم مثل نامه های گذشته خلاصه اش درد و دل تنگی و دوست داشتن است ...حال اگرحوصله ات از این همه دل دل کردن سر می رود می توانی بقیه اش را نخوانی ،این حرف ها گفتنی نیست شنیدنی هم نیست و می دانم لایق تو هم نیست اما دست خودم نیست این (شعر من شعله احساس من است) و من با به تصویر کشیدن احساسم این نامه را برایت می آغازم. چه دیوانه به خودم می پیچم از انتظار دوری که همه امیدم به توست،از چنگ زدن به دیوارهاییکه تنهاخاطرش محض یگانه روزنه ایست که در ان حوالی تنها به تو چشم دوخته ام.در تاریکی محضی که اگر تو بیایی لبخند می زند و اواز شادیش در هر کرانه خود را افشا می کند از درد به خودم می پیچم،دردی که هر لحظه وجودم را محکم تر و بی تابه نه تر به فردایی که تو همه روشنایی ان هستی امیدوار می کند.دردی که همه مرزها و دروازه ها را از پی هم می شکند و سریع و بی ابهام با تو خواهد گفت ...این درد جان سوز خواهد گفت برایت همه دیوانگی هایم را.همه سراب دیدن ها و دویدن هایم را ،همه اشک ریختن بر سر مزار ارزوهایم را و همه دوستت دارم هایی را که صدها و صدها مرتبه زمزمه کردم برایت ،خواندم برایت سکوت کردم برایت و تو نبودی که ببینی و بشنوی همه احساسم را که تا اسمان هفت هزارم پر می کشد..........اما هرگز نخواهی دید وشنید که از این دل دل کردن ها،دوست داشتن ها و اشک ریختن ها دست کشیده ام...تو اینجا و در وجود من خلاصه می شوی .من تو را با تمنا و آرزو،با شیدایی تمام و دیوانه وار دوست می دارم....من تازه فهمیده ام(فاصله های هیچ گاه حریف خاطره ها نمی شوند)و نخواهند شد ....اگر صدها فرسنگ از تو دورم،اگر ساعت دیواری اتاقم ثانیه و دقیقه ها از دنیا عقب است.باز هم دوستت خواهم داشت و بازهم به شب زنده داری با تو و یاد تو عشق خواهم ورزید.و به یاد پروانگی هایمان باز هم برایت خواهم نوشت این مرثیه هایم را حتی اگر دیگر نه گوش شنوایی و نه چشم بینایی باشد و به رسم عادت همیشگی خواهم نوشت از درد هایی که دمار از روزگارم در اورده اند ولی اگر این درد ذره ذره جانم را تکه تکه کند ،مرا به صلیب بکشد مدام با من زمزمه کند که دیگر نیستی ...من این درد را دوست ترمی دارم از همه قهقه هایی که با تو نباشد،من از این سوختن خرسند تر از همه شادیهایی هستم که تنها و بی تو باشد من سوختن برای تو را عاشقانه می پرستم من با یاد تو زندگی را ادامه می دهم و لحظه ای از یادت غافل نخواهم شد(من از یادت نپرهیزم). + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 11:46 توسط نیلوفر |
یه شب یه روز یه ماه یه سال یه عمره که میگردم بدحال چو کبوتر بی پر و بال میرم همه جا یه روز دیدم گم شد جونم دور افتادم از آشیونم بی خونه مونم سرگردونم بی لطف خدا سلطان قلبم کجایی کجایی رفتی که بر من به شادی گشایی دروازه های بهشت طلایی اما صد افسوس رفتی و برد از کفم زندگانی عشق و امید مرا در جوانی رفتی کجا ای که دردم ندانی، دردم ندانی قربون میرم اون خدا رو، خدا رو لطفش به هم می رسونه دلا رو حل میکنه رحم اون مشکلا رو شکرت خدایا گذشته دیگه گذشته این فتنه ها بازی سرنوشته شکرت خدایا که حالا بهشته کاشونه ما گذشته ها گذشت بیا بیا که بگیم که شکرت خدا که به هم رسوند دل ما را شکرت خدایا اگه یه روز این آسمون با من و تو شد نامهربون نمونده امروز از من نشون شکرت خدایا سکوت من از بی توجهی نیست....سکوت من از فراموش شدن من و دنیای کوچکم از دخمه دخمه های ذهن توست...بازآی که ..... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 20:31 توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388 8:10 توسط نیلوفر |
سوخته جگر سویی مرا به خلوتش راهی نمی دهد دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست بی تو اما چه بگویم که هرگز دیگر مرا با شور و شوق سرو کار نیست شب ها برایم نغمه می گوید سکوت تلخ مرگ بار شب من را به بودن امید می دهد خاطرات شیرین گذشته شب گوش کن این جگر سوخته را نغمه های آخر است در محفل بی رمق ترین فریادهای شب من در آئینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم. آه می بینم , می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم *** در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک, اما آیا بازمی بر میگردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد + نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 23:19 توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388 9:47 توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 13:14 توسط نیلوفر |
و زمان بر روی تن مرده ام دنیایم را بر باد می دهد ....ارزوهایم را به اتش می کشد و احساسم را به تاراج می گذارد زندان زمان ...زندان تجلی خاطرات خیس و مرده با تو بودن.... شکنجه گاه اسارت بر همه بی تو بودن ها... بی تو ماندن ها ....و از تو مردن ها .و اینک این منم که گام های خسته را به امید رویایی که تو هستی ان هستی بر می دارم و برای همه عاشقانه هایی که با تو گذراندم اشک فراق می ریزم برای همه شب زنده داری هایی که با اشک دلی از برای دوست داشتن ها ادغام می شد ضجه می زنم... تکه هایم را می شمارم .تکه های خورد شده ای که از بند انداختن همه گذشته است .گویی عادت کرده ام فاتحه خواندن را فاتحه برای همه ارزوهایی که دویدم و نرسیدم. اما من هنوز زنده ام نفس می کشم ...بودن بی رویا را در خاطرم نمی گنجانم.من با رویا زنده ام...شاید ان قدر فاصله ها مرا از تو جدا کرده باشند که دیگر از یاد اوری گذشته بیزار باشی ... یا ان شور و شوق سابت در تو ته نشین شده باشد و از خوانده این همه حرف تکراری حالت بهم بخورد....اما تو ازادی که بخواهی یا نخواهی باشی یا نباشی بشنوی یا چشمت به روی همه دشنه خوردن ها ببندی ....چه فرقی می کند و قتی که من با تو زندگی می کنم...تو اینجا و در وجود منی ...به اندازه عمر همه گوزن ها من با تو ام ... با تو و در پیش چشم تو چه باشی و چه نباشی چه بر من بخدی یا بار کنی هرانچه را که در من است،من با تو زندگی می کنم اگر چه دنیا سلطان فراموشی هاست و همیشه اماده سوگواری برای همه ارزوهاییت که هیچ گاه با واقییت ادغام نشد اما تو هرگز از یاد مبر هر انچه را که بر ما در ان محبس شب گذشت + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 2:20 توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 21:54 توسط نیلوفر |
دیگر مرا پیش رو نخواهی دید
دیگر مرا با زندگان راهی نیست بی تو اما چه بگویم که هرگز دیگر مرا با شور و شوق سروکار نیست به یاد اور کسی را در شبی سرد از یادها با تو سخن می گفت ان نگاه حیران و خسته اش را توام با نگاه حسرت بتو می دوخت ان گلی را که بر سر راهت گشادم در راه دیگری نخواهی یافت در ان رازها که برایت افشاندم گواهی جز عشق نخواهی یافت
و بی رمق ترین آوا ها را بر دیوار زندان حک می کنم.نغمه هایی خالی از بار عشق .نغمه هایی که پیش تر از همه دوستت دارم ها نگرانشان بودم.و خاموش کرده اند تو را هم درست مثل اعتصاب خنده های پوچ و بی معنیشان به تاریکی.به من .به دنیای من....و چقدر خوش خیالم من که عاشقانه ترین ها را از بر می کنم.از سعدی تا قاآنی را زمزمه می کنم...دوبیتی های فروغ را بر بال های ستارگان می نگارم و به یاد می اورم راهایی را که با چنگ و دندان امدم..راه هایی که فرهاد نرفت از این همه سماجت من ابرها باران را پیش کش می اورند ...نسیم از این همه پروانگی های پوچ و بی معنی گردباد را متذکر می شود.....و عکس ماه بر سیل دیدگانم به عشق نمای پوچ و توخالی تو می خندد و برای مرگ ارزوهایم سیاه پوش میشود و در اخر زمزمه می کند ....برای کسی بمیر که برایت تب کند.. + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 11:9 توسط نیلوفر |
بوی دلتنگی می دهم. بوی دلواپسی...انگشتم را می کشم روی خطوط لبم....من بوی فاصله می دهم. بوی دوری...بوی هفت دریای خالی تا خودم...تنم می گیرد به گوشه های تیز قضاوت... می خراشد دلم را...من از مرزها بدم می اید...من از هجوم عقاید کهنه بدم می اید...گذشته و حال به هم می امیزند از پس کابوسی...از گذر نابهنگام خاطره ای که گوشه اش می گیرد به ذهن و مرا می برد به ناکجا...فراموش نمی کنم و به یاد می اورم. این شده است کار هر روزم , گاهی بغضم می شکند و گهگاهی اظهار دل گرفتگی...و چقدر همیشه سخت بوده برایم قبول اینکه من فراموش شده ی ذهن تو هستم و حتی در خرابه های اندیشه ات جایی ندارم و هنوز هم که هنوز است نمیدانم چرا زخم هایم خوب نمی شود؟.چه توقع پوچی بی تومگر می شود نفس کشید و زندگی کرد؟؟؟ چرا ناخوداگاه بر گونه هایم اشک ظاهر می شوندو مرا به ناکجا می برند؟وچرا روزها انقدر رنگ هایشان زنده و براق نیست تا رنگ های کهنه را بپوشانند؟چرا هی زمان در عرض کش می اید و طولش کوتاه و کوتاه تر میشود؟ و من عمیق و عمیق تر در خودم و شکستگی هایم فرو می روم؟!؟و تو ٬ چه عزیزی در دل من...و چه حفره سیاه و گودی ست از چشم هایم تا دلم...گذشته و حال به هم می امیزند از تمام غصه های دنیای کوچکم بی تو ... تمام اشتباهاتم را پذیرفته ام گویا....و نمیدانم دردم چیست که اینگونه ته دلم ضجه می زند و لب های به هم دوخته ام با اشک هایم خیس می شود .... بی تو اما چه گویم جز.....گلویم را بغض و فریاد می گیرد + نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 12:54 توسط نیلوفر |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 12:53 توسط نیلوفر |
کاش بودی و می دیدی ویرانیم را بعد از تو که بی تو دیوانه گشتم...حتی انقدر ننوشتی که اخرین نامه ات را از بر شدم حتی پستچی گردان هم از من فراری شد کاش لحظه خدانگهداری را از من نمی گرفتی اما افسوس به پشت سرت هم نگاه نکردی و با بی رحمی تمام حسرتم را به صورتم تف کردی و همه ارزوهایم که تا اسمان هفتصدم بالا رفته بود بر سرم محکم کوبیدی و اکنون باز هم جاده ای را که با چنگ و دندان امده ام دوست می دارم چون تنها به یک امید امده ام تنها همین و من و تاریکیه نا معلومم به پیشواز وصالی رویایی در یادها و خاطره ها در حرکتیم و دیگر هیچ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 18:11 توسط نیلوفر |
دیگر بس است! دیگر واقعا بس است. بس است اینچیزی که هستم ...شاعری معجزه نمیکند! نکرد + نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 22:19 توسط نیلوفر |
در انتهای بیماری زمان است که تو گریه ات میگیرد
در حالی که سرطان جدایی تمام رگهایم را منقبض کرده
...و تو گریه ات میگیرد...
زمان ساکن میشود…
...و تو نومید و خسته
هنوز پدر خاطراتم هستی با آنکه گاهی نگاهت یخ میزند بر پوست دستانم…
و مرا می لرزاند بهت غریبت
و هنوز هم از اشک ریختن برای زمان نمی ترسم
زمانی که از نبودن دستانت می هراسم...
اشک میریزم بی آنکه به نگاه سرزنشگرشان دل ببازم
***
هنوز هم می دانم که تنها تو می فهمی
که چه می گویم
و چرا می خندم
و چرا می گریم
هنوز هم ادعایم می شود که فقط من قصه هایت را می دانم
هنوز
هم
بهترینم
هستی
نمی دانم می دانی چه می گویم یا نه
اصلا شعر مرا می خوانی؟
ولی با این همه هنوز هم تنها با خاطر تو سکوت مرگبار شبانه ام را تحمل می کنم
هنوز هم
بهترینم هستی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 18:27 توسط نیلوفر |
جانم را تکه تکه ميکني از اين هراس بعد از ان همه طوفان + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 12:8 توسط نیلوفر |
|
| ||||||